در صفحه يک از شماره 312 خبرنامه موسسه تحقيقات جنگل ها و مراتع کشور، حکايتي پندآموز از رخدادي عجيب درج شده که حتي اگر اغراق آميز و نامحتمل هم باشد، حاوي پيام و زنهار ارزشمندي به آدميان است. ماجرا از اين قرار بود که يکي از شهروندان ژاپني پس از ديدن ميخي که بر بدن يک مارمولک فرورفته سخت حيرت زده و ناراحت مي شود. او بعد از آنکه تصميم به تخريب ديوار قديمي منزل و بازسازي آن کرده بود، اين مارمولک دردمند را بر سينه ديوار مي بيند و بسيار حيرت مي کند، چرا که چندين سال از زدن آن ميخ به ديوار مي گذشت و در تمام اين زمان طولاني، جاندار بي گناه نه تنها اين درد را تحمل کرده بود، بلکه همچنان زنده مانده و مرگ را به چالش کشيده بود،
اما چگونه؟
ادامه مطلب
رویا ها ، خاطره شدند
24 سال از تابستان 63 گذشت و من 24 ساله شدم.24 سال قبل در چنین روزی – 16 تیر – بود که در هوا دست و پایی زدم و سری جنباندم ، اما بجز مامای بیمارستان مهدیه هیچ کس را ندیدیم.! به گفته ی مامای بیمارستان ، من از همان لحظات اولیه بر خلاف سایر نوزادان بجای نق زدن و گریه کردن ، قاه قاه می خندیدم !!! و ازهمان اولین روزهای زندگی ام خوش بودم و اولین مرتبه با خندیدن بود که ابراز وجود کردم. نافم را نمی دانم با چه چیزی بریدند اما تصور می کنم روز تولدم در بیمارستان حوله وجود نداشت !! چرا که من را – احتمالا – پس از شستشو ، با "روزنامه" خشک کردند!!! و همین اشتباه و نبود امکانات مناسب ادامه ی زندگی ام را تحت الشعاع قرار داد و سرنوشتم را با "روزنامه" گره زد و ... و این اولین برخوردم با روزنامه بود.
یکی دو روز بعد از این اتفاق خوشایند بود که پدر و مادرم به سرعت خود را به نزدیک ترین اداره ی ثبت احوال رساندند تا با افتخار نامم را در شناسنامه شان ثبت کنند.
به سرعت مثل قارچ رشد کردم و پس از 6 ، 7 سال اوایل پاییز بود که روزی مادرم روپوشی سرمه ای رنگ به تنم کرد و گفت برای اینکه بتوانم نام بابا را بنویسم باید به جایی که نامش مدرسه است بروم.
خیلی زود نوشتن بابا را یاد گرفتم و به مرور با "یار مهربان" آشنا شدم و سعی کردم از "تصمیم کبری" سر در بیاورم و چند مرتبه ای هم به ضیافت " کوکب خانم" رفتم. البته در مدرسه من را از دوستی با " چوپان دروغگو" بر حذر داشتند و ... اما یاد کبری بخیر !
***
سالها از پس هم گذشت و چیزهایی که یک روز برایم رویا بودند ، تبدیل به خاطره شدند.حالا سرم به کاغذ و قلم و کتاب گرم است و سعی می کنم مثل خیلی از دوستانم نانم را در نوک باریک قلم و صفحه ی سفید کاغذ جستجو می کنم. حالا رقم سنم به 24 رسیده. عددی که بعد از 7 و 16 همواره برایم خوش یمن بوده و خوش شانسی ام را تضمین کرده. به گمانم بیست و چهارمین سال زندگی ام با اتفاقات خوشایندی همراه باشد. هرچند که از همین امروز ، روزها برای رسیدن سنم به 25 به شماره افتاده اند ، اما امیدوارم 16 تیر سال آینده ، تغییراتی را که در ذهن دارم اتفاق افتاده باشد و ... .
***
پی نوشت1 : بهترین کادوهایی که به مناسبت تولدم به من هدیه شده ، یکی کادویی بود که 2 سال قبل سر جلسه ی امتحان از استاد دوست داشتنی ، جناب کاظمی دینان دریافت کردم و دیگری هدیه ی ارزشمندی که امسال دوست و استادم علی رحیمی نژاد به من هدیه داد. امسال در ابتکاری جدید خودم هم به خودم یک هدیه دادم. کتاب خاطره دلبرکان غمگین من از مارکز.
پی نوشت2 : از همه ی دوستان تقاضا می کنم بعنوان کادوی تولد 3 نقطه ضعف – البته بیش از 3 تا است – و یک نقطه ی قوتم را – اگه نقطه ی قوتی وجود داشته باشد – به من هدیه کنند.
پی نوشت ۳ : از انرژی مثبت " کویر" ممنونم.
مجیور شدم این پست رو حذف کنم.
مادر فداکار در آتش سوخت
زني که براي نجات فرزند خود و دوستانش از آتش سوزي، سپر بلا شده بود پس از گذشت 28 روز تسليم مرگ شد. به گزارش ايسکانيوز «ليلا ق.» 51 ساله 25 فروردين 1387 به دنبال ترکيدن پيک نيک، سوخت و از خانه اش در جنوب پايتخت به بيمارستان سوانح سوختگي شهيد «مطهري» برده شد. اين زن 28 روز با مرگ دست و پنجه نرم کرد و سرانجام بر اثر شدت سوختگي جان باخت. شوهر ليلا پس از مرگ همسرش به پليس گفت؛ زنم براي نجات جان دخترم و دوستان او که به جشن تولدش آمده بودند، پيک نيک شعله ور را به آغوش کشيد و به حياط برد تا بقيه نجات پيدا کنند که اين حادثه برايش رخ داد. اين پرونده اکنون در شعبه سوم دادسراي ناحيه 27 در حال بررسي است.
« روز مادر گرامی باد »
یک مفهوم عمیق
امسال با بیم و امیدهای بسیاری برایم آغاز شد. از سویی نواهای نوید بخشی گوش جانم را نوازش می داد و از سویی دیگر نجواهای دیگرگون پرده ی گوشم را به لرزه می انداخت. این اصوات گاه به نغمه ای گوش نواز و گاه به ناله ای داخراش مبدل می شد و جنگ سخت و بس ناجوانمردانه ای در اندرونم در گرفته بود. با این حال یک فصل از سال می گذرد اما هنوز مصالحه ای حادث نشده است و همچنان بر طبل التهابم کوبیده می شود.
سال گذشته را از اوج آغاز کردم. هنگامی که بر فراز کوه ها نو شدن سال را به بزم نشسته بودم ، نگاهم تنها به قله بود و با انرژی و نیرویی که تا آن زمان در وجودم حس نکرده بودم ، تصور سقوط هرگز به ذهنم خطور نمی کرد. سقوط در دره ای عمیق و سرد. آن همه انرژی مثبت که با آن سالی نیک را شروع کرده بودم تنها یک فصل دوام آورد و به یک باره به موجی منفی مبدل شد. خرج کردنِ بی رویه از کابین احساساتم منجر به سقوطِ درد ناکی شد. سقوطی که نه تنها استخوانهایم ، بلکه قلبم را نیز چند تکه کرد.
دوران نقاهت روحم مدتی به طول انجامید. تا نم نمک بذر امیدی که خدا در نهادم نهاده ، جوانه زد و شکفت تا بتوانم به سان مورچه ای دوباره دانه ام را بردارم و راهی نو در پیش گیرم.
اما امسال حکایت دیگری دارد. امسال به رغم شنیدن نداها و نجواها ، امید ، کماکان بر یاس چیرگی دارد اما زندگی برایم از یک مفهوم عمیق تهی است. سال در حالی برایم نو شد که واژه ای بنام عشق در دفتر واژگانم محلی از اعراب ندارد. ....ادامه دارد.
***
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سَعی من و دل باطل بود
بَس بگشتم که بپرسم سبب درد فراغ
مفتی عقل درین مسئله لایعقل بود
دیدی آن قهقهه ی کبک خرامان حافظ
که ِز سرپنجه ی شاهین قضا غافل بود
***
پیوست : در سالروز تولد دوستان خوبم مریم علایی پور و سمانه گل محمدی به بزم و شادی نشسته ام. دوستانِ جانم ، امیدوارم شاد ، سلامت و سعادت مند باشید. ![]()
![]()
یکی از علما پرسیدند که یکی با ماه رویی است ، در خلوت نشسته ، و درها بسته ، و رقیبان خفته ، و نفس طالب ، و شهوت غالب. هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو به سلامت بماند ؟ گفت اگر از مه رویان به سلامت بماند ، از بدگویان نماند.
شاید پس کار خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبان مردم بستن
باب پنجم گلستان
تا همه ی ما در پاييز
در گلهاي داودي غرق نشديم
تند پارو بزن
درد مي آيد و مي رود
اما
پاييز پشت پنجره
استوار ايستاده است
احمدرضا احمدي
مردی سوار بر ماشینش در حال حرکت در جاده ای دور افتاده بود که ناگهان لاستیک ماشین ترکید. از ماشین پیاده شد و خواست لاستیک را عوض کند ، اما متوجه شد که جک ندارد.
در دور دست کلبه ای را دید و برای کمک گرفتن به سوی آن راه افتاد. در راه با خود گفت : می روم و از صاحب کلبه یک جک قرض می گیرم. و بعد ادامه داد: شاید صاحب کلبه وقتی ماشین مرا دید ، به خاطر جکش از من پول بگیرد. با چنین ماشینی ، وقتی کمک بخواهم ، احتمالا ده دلار از من می گیرد. نه ، شاید پنجاه دلار ، چون می داند که من واقعا جک احتیاج دارم. شاید حتی از موقعیت من سوء استفاده کند و صد دلار بگیرد.
و هرچه جلوتر می رفت ، قیمت را در ذهنش بالاتر می برد. وقتی به نزدیک کلبه رسید در زد. صاحب کلبه در را باز کرد ، مرد رو به او فریاد زد : تو دزدی ! یک جک که انقدر قیمت ندارد ! اصلا جکت را نخواستم ! مال خودت !
مکتوب – پ . ک
*کدام یک می توانیم ادعا کنیم که تا به حال چنین رفتاری از ما سر نزده است ؟
پروانه من در تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است
نه یارای پرواز دارد
نه می تواند بمیرد
دانته
این روزها در حیرتم که چرا مجموعه ای از احساسات پارادوکسیکال و متضاد گریبانم را گرفته اند. ؟!!
غم و شادی ، یاس و امیدواری ، احساس شکست و پیروزی ، کفر و ایمان ...... دایره ی این تضاد ها به وسعت روابط انسانی من است و می تواند همچنان ادامه یابد اما ...
دوستی اعتقاد دارد شاید در حال طی کردن یک دوران گذار هستم و اقتضای جوانی است. اما نقطه ی تحیر و ابهام برایم اینجا است که از چه گذر می کنم و به کجا خواهم رسید ؟ و دو دیگری آنکه این دوران کی و کجا مختومه می شود ؟

